سبحانسبحان، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره

روزهای مادرانه من

هفته بیست و چهارم مادرانه های من ...

    عسل مامان و بابا تو هفته     هفته بیست و چهارم ؛ کودک شما چگونه تغییر می کند؟ كودك شما به سرعت در حال رشد است و وزن او حدود 110 گرم نسبت به هفته قبل (كه تنها كمی بیشتر از 450 گرم وزن داشت) زیادتر شده است. از آنجا كه طول بدن او به حدود 30 سانتی متر رسیده، در داخل رحم شما به صورت خمیده قرار گرفته است اما اندازه اندامهای بدن او تقریبا متناسب هستند. شاید به نظر كمی لاغر بیاید ولی به زودی بافت چربی در بدن او تجمع می یابد. پوست كودك شما نازك، نیمه شفاف و چروك خورده است؛ مغز او به سرعت بزرگ می شود و اندام چشایی او نیز در حال رشد است. دستگاه تنفسی تكامل خود را آغز كرده، درخت تنفسی شاخه شاخه می ش...
23 ارديبهشت 1393

هفته بیست و دوم مادرانه های من ...

  پسرک شکلاتی ما تو هفته ی بیست و دوم    هفته بیست و دوم ؛ کودک شما چگونه تغییر میکند ؟ اكنون كودك درون رحم شما مثل یك نوزاد ولی كمی كوچكتر است. او 27.7 سانتی متر طول و حدود 450 گرم وزن دارد. پوست او تا زمانی كه به اندازه كافی وزن اضافه كند چروكیده به نظر می آید؛ و موهای نرمی بنام لانوگو كه سر و بدن او را پوشانده ، قابل دیدن است. لبهای او مشخص تر شده و دندانهای او به شكل ریشه هایی در درون لثه اش ظاهر شده اند. هرچند چشمهایش رشد كرده اند اما عنبیه (بخش رنگی چشم) هنوز رنگدانه ندارد و رنگی نشده است. ابروها و پلكهای چشمان او در محل خود قرار گرفته اند و لوزالمعده او (كه برای تولید هورمونها بخصوص انسولین ضروری م...
9 ارديبهشت 1393

بی تابی های مادرانه ...

  سلام پسرک تابستونی من ...  خوبی پسری ؟ دو روز پیش حسابی مامان رو ترسوندی ها   قضیه ازین قراره که بابا سه شنبه و چهارشنبه ماموریت بود (کلاس داشتن) ، یکی از همکارای بابا هم که همراشون بوده سرما خورده بوده و وقتی بابا برگشت پیشمون بدون اینکه خبر داشته باشه این ویروس رو گرفته بود و با خودش آورده بود برامون !!! البته غیر از اون "تنگرام" چوبی که برای شما آورده بود تا باهاش اشکال مختلف بسازی و کلی خلاق بشی ... خلاصه بابا چهارشنبه 27فروردین نزدیکای غروب رسید . من و شما هم این دو روز خونه ی مامانی بودیم که تنها نباشیم ... علایم بیماری از فردا صبحش کم کم خودش رو نشون داد و ما فهمیدیم که بله ، هم بابا هم من هر دو ...
1 ارديبهشت 1393

عسلم خوبی ؟؟؟ ...

    این روزا حالم هیچ خوب نیست ... اما این خوب نبودن حال خودم نیست که آزارم میده ؛ چیزی که آزارم میده و همیشه نگرانش هستم سلامتی ِ فرشته ای ِ که تو دلمه ...   مامانی! ببخش که حالم خوب نیست ... ولی تو خوب باش ، سر حال و رو به راه ... سالم و سلامت ...   خدایا ... خدای خوبم ؛ حواست به فرشته ای که به ما به امانت دادی باشه... انگار چندان امانت دار خوبی نیستم من ، خودت محافظ اش باش و این هدیه رو به ما ببخش ...   خدایا! به بدی های من نگاه نکن ... پاکی های این فرشته رو ببین ... ببین و بخاطر پاکی ِ این فرشته هم که شده در پناه خودت حفظ اش کن و سالم به آغوشمون ببخش ... آمیــــــــ...
21 بهمن 1392

خدای خوبم ...

خدای خوبم ! خدای مهربونم ! گوشِت با منه ؟! خدا جونم امروز با همه ی روزای زندگیم فرق میکرد ... یه فرق بزرگ ... امروز یه روز خاص بود و امشب خاص تر ... امشب قشنگ ترین صدایی که تو دنیام سراغ داشتم رو شنیدم ... خدایا ! دنیـــــــــــــــــــــــــا دنیـــــــــــــــــــــــــا و کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــرور کــــــــــــــــــــــــــــــــــــرور شکرت؛ به خاطر چشیدن لذت بخش ترین حس دنیا ... به خاطر شنیدن قشنگ ترین صدای دنیا ...       حس پاک مادر شدن و صدای قلب فرشته ای که تو وجودم گزاشتی تا من رو بیش از پیش درگیر مهربونیت کنی ... خدایا بابت هدیه ای که بمون دادی تا ابد شکر گذارت خواهم بو...
2 بهمن 1392

درد دلی از درد ِ دل مامان ! ...

    سلام گلکم خوبی عزیزمامان ؟ حال این روزای مامان که چندان خوب نیست همش معده و دلم درد میکنه ! همش گرسنه ام اما مگه میتونم یه لقمه غذا بخورم ؟         حالا نمیخوام قضایا رو زیاد بشکافم اماجونم برات بگه مادر ، قضایا از اونجایی آب میخوره که مامان شما ینی بنده همیشه کم غذا و معمولا بی اشتها بودم ... تـــــــــــــــــــــــــــــا کِی ؟ تا وقتی شما اومدی تو دلم ... از وقتی پاهای کوچولوت رو گذاشتی تو دل مامان ، مامان همیشه خدا گرسنه بود اما تا لقمه اول رو میزاشت دهنش این شکلی میشد دیگه نمیتونستم حتی اونی که تو دهنمه قورت بدم ! میدونی چرا ؟ چون معده مامان باهاش همکاری ...
9 دی 1392

حس نیاز ...

        سلام فرشته قشنگم      مامان تازه برات اینجا رو درست کرده و دلش میخواد تمام لحظه های مادرانه ش رو اینجا بنویسه تا وقتی شما اومدی بخونی و لذت ببری            جونم برات بگه مادر یه روز پاییزی سال 1388 من و بابا جونیت نشستیم پای یه سفره عقد خوشجل موشجل و یکی یه "بله" جانانه به هم گفتیم و ازدواج شدیم !             بعدش هم تو یه روز تابستونی سال 1389 یه عروسی گرفتیم و رفتیم خونه خودمون        &nb...
1 دی 1392
1